تبليغاتX
خاطره های ماندنی

آزمايشگاه يا تفريح(سوم دبيرستان)

اين خاطره مربوط به درس فيزيكه . يه عادتي كه من داشتم اين بود كه معلم فيزيكمون مي اومد تو كلاس من پا ميشد مي گفتم آقا بريم آزمايشگاه و بقيه بچه ها هم سريع دنبال حرف منو مي گرفتند و نتيجه اين كا ما از دو حالت خارج نبود يا معلم داد و بيدادش در مي اومد و ما يه جوري حال ميكرديم( آخه وقتي عصباني ميشد قيافش خيلي خنده دار ميشد ) يا مي رفتيم آزمايشگاه و يه جور ديگه حال مي كرديم . مي گيد چه جوري؟ به اين صورت كه كافي بود ما از در آزمايشگاه بريم تو اونوقت بود كه صحنه ديدني ميشد. يكي ميرفت سر يخچال سراغ نون پنير خوردن(يخچال مدرسه تو آزمايشگاه بود) يكي ميرفت سراغ كيكهايي كه  اونجا بود (انبار بوفه مدرسمون هم همونجا بود) يكي مشغول بازي و ور رفتن به وسايل آزمايشگاه بود . يكي مشق زنگ بعد رو مينوشت يكي ميرفت بيرون از آزمايشگاه و تو حياط مدرسه با كلاسهايي كه ورزش داشتند توپ بازي مي كرد البته يه چند نفري هم به همراه معلم به انجام آزمايشها مي پرداختند تا حواس معلم پرت بشه  و اين طوري آزمايشگاه رفتن خيلي به ما حال ميداد .

بهانه هاي ما براي رفتن به آزمايشگاه هميشه يكي از موارد زير بود:

يا ميخواستيم آزمايش جديد انجام بديم يا اگه درسمون به آزمايش جديد نرسيده بود از حواس پرتي معلم فيزيك استفاده  ميكرديم و آزمايشي كه انجام داده بوديم را جديد جا ميزديم يا ميگفتيم كه ما فلان آزمايش رو متوجه نشديم و معلم رو وادار مي كرديم دوباره اونو انجان بده.

يادداشتي براي استاد(مطلب ارسالی از یکی از دوستان)

خاطره ای که در زیر مشاهده میکنید توسط پسرك براي ما فرستاده شده (ازش ممنونيم )

******************

يادداشتي براي خانم كتابي

استاد

اون وقتا كه بچه بودم هميشه از معلم‌هامون مي‌ترسيدم. ترس كه نه، يه جورايي معلمها رو ماورايي فرض مي‌كردم. اونها رو آدمهايي مي‌دونستم كه خيلي مي‌دونن و به قول معروف همه چي تمومن. اما از وقتي پا به دوران دبيرستان گذاشتم، همه چيز فرق كرد. اصلا ديدگاهم نسبت به معلم جماعت (كه حالا ديگه اسم دبير رو يدك مي‌كشيدن) عوض شد. حالا ديگه دبير يه موجود بي‌سواد آسمون‌جل بود كه بايد مورد اذيت و آزار ما بچه باحال‌ها! قرار مي‌گرفت، اذيت و آزار از هر نوع و به هر ترتيب ممكن. از شيشكي كشيدن و ادا درآوردن پشت سرشون بگير تا نقاشي كشيدن با چاقو روي ماشين. و حتي گاهي برخورد لفظي و فيزيكي با دبيرهاي گستاخ!! خدا ما (من و بقيه اون اراذل و اوباش) رو ببخشه. چقدر خسارات مالي و جاني كه به اون بنده‌هاي خدا وارد نكرديم و از ته دل لذت نبرديم (ولي خدائيش اون موقع‌ها برامون لذت هم داشت!!!). درسته كه گاهي نقشه‌هامون لو مي‌رفت و قضيه بيخ پيدا مي‌كرد و كار به جاهاي باريك (مثل دفتر جناب مدير) كشيده مي‌شد، ولي بازم از رو نمي‌رفتيم و اين قضايا رو هم نمك زندگي!!!، بدشانسي و حتي هيجان كار مي‌دونستيم و تازه كسي كه پاش به دفتر رئيس الروِسا باز ميشد، پيش بقيه ارج و قرب پيدا مي‌كرد و محبوب دل خاص و عام ميشد!!! و اگه سخن به گزاف نگفته باشم، بنده حقير سراپاتقصير، تو دوران دبيرستان يكي از محبوب‌ترين و شناخته شده‌ترين‌ها بودم. اونقدر كه وقتي ضبط صوت مدرسه رو بچه‌هاي اكيپ “ موري خوشحاله “ دو در كردن، اول از همه پاي اين جانب به دفتر رسيد و نيمي از كاسه كوزه‌ها بر سر من شكست. كار به جايي رسيد كه ابوي گرامي قدم رنجه فرمودن و بعد از 10 سال از شروع تحصيل تنها پسرشون، به مدرسه تشريف آوردن و موجبات تبرئه من بي‌تقصير رو فراهم كردن. بگذريم از كتك مفصلي كه به عنوان حق الوكاله تقديم ايشون كردم!!! اما بازم از رو نرفتم و حرفه مورد علاقه‌م! رو دنبال كردم.‌

و گذشت روزها ... مثل هميشه تنها خاطرات موند و عكسها. خيلي زود دوران دبيرستان تموم شد و توقفي چند ساله، من رو از درس و مدرسه دور كرد. مهم نيست چرا توقف؟ مهم اينه كه بعد از اين همه مدت به كلاس درس برگشتم و روبروي تخته سياه (كه نه، تخته سفيد!) نشستم. و اين بار عنوان دانشجو رو يدك مي‌كشيدم و فرد روبروم هم نه معلم، نه دبير، بلكه استاد بود. قبل از شروع و پيش از رفتن به سر اولين جلسه، دچار نوعي دوگانگي شده بودم. مونده بودم استاد يه آدم همه چيز تمومه كه بايد ازش ترسيد و حساب برد، يا يه موجود آسمون‌جل و بي‌سواد كه لايق انواع اذيتها و آزارهاست؟؟؟ و جواب سؤالم رو تو همون روز اول، تو همون ساعت اول (كه نه، دقيقه اول) پيدا كردم. وقتي كه روبروم لبخندي ديدم سرشار از مهربوني و دوستي. وقتي ديدم فرد روبروم سرشار از انرژيه و همه تلاشش منتقل كردن اون انرژي به من و دوستامه. وقتي ديدم فرد روبروم نه مثل معلم خطا رو با سيلي و خطكش پاسخ ميده و نه مثل دبير، اذيت رو با چشم بي‌خيالي مي‌بينه و تو دلش آتيش كينه رو روشن مي‌كنه. وقتي ديدم اذيت ميشه، ولي اذيت نمي‌كنه. وقتي ديدم درك مي‌كنه. اونجا بود كه ديدگاه سومي تو ذهنم پديدار شد. يه ديدگاه نو (البته براي من) و جالب:

استاد دوست منه!

دوستم سلام. خوبي؟ خوشي؟ با زحمتهاي ما!!! مي‌دونم مي‌سازي، كه اينم از خوبيته. خواستم دو كلمه باهات حرف بزنم. بگم خسته نباشي، خدا قوت! بگم دستت درد نكنه. بگم ممنونيم از محبت‌هات. خواستم بدوني كه براي همه شاگردهات عزيزي. خواستم بدوني كه همه بچه‌ها دوستت دارن. خواستم بدوني كه قدر زحمتهاي تو رو مي‌دونيم. خواستم بدوني كه خدا هم اون بالا مي‌بينتت. درسته كه بعضي روزها (البته درستش بيشتر روزهاست) خسته‌ت مي‌كنيم، اما تو از دست ما نرنج. جوونيم، خوب ميشيم! اميدوارم هميشه، همه‌جا، اون لبخندي كه به بچه‌ها هديه ميدي رو لبات باشه و كنار خونواده‌ت خوش باشي و دنيا به كامت. خدا عوضت بده ايشالا. يا حق.

 ****

از همه شما هم دعوت میکنم خاطرات دوران تحصیل خود را برای ما ارسال کنید .

قوم گشنه ها!!!(پیش دانشگاهی)

بوفه پيش دانشگاهي ما نونهاي خوشمزه اي مي فروخت . ما هيچوقت نون نميخريديم و هميشه نون مي خورديم . ميگيد چه طوري ؟ به اين شكل پشت در بوفه منتظر مي مونديم تا وقتي كه يكي از بچه هاي كلاسمون(يا بچه هاي با جنبه كلاسهاي ديگر) بياد و نون بخره .تا نونو مي خريد و مي اومد بيرون ما سه نفر(منو فريدون و آرش)بهش حمله مي كرديم و هر كدوم يه تيكه از نون رو مي كنديم و فرار مي كرديم طوري كه بيشتر وقتها هيچي براي خودش نميموند بچه ها هيچ وقت عصباني نميشدند (خداييش خيلي با جنبه بودند) و فقط ميخنديدند و فرار مي كردند. بچه هاي كلاس به خاطر اين كار به ما ميگفتند قوم گشنه ها.

دانش آموز یا کارمند؟(پیش دانشگاهی)

اداره پست به پيش دانشگاهي ما نزديك بود.يه روز من مي خواستم يه نامه پست كنم زنگ تفريح رفتم پيش معاون تا اجازه بگيرم و ديدم معاون خيلي راحت اجازه داد  ومن هم به فريدون و آرش گفتم تا باهم بريم وقتي برگشتيم زنگ خورده بود و بچه ها سر كلاس بودند ولي معلم سر كلاس نبود .داشتيم ميرفتيم تو كلاس كه معاون جلوي مارو گرفت و گفت "كجا بوديد" منم گفتم "كه از خودتون اجازه گرفتم" و معاون اصلا نگفت كه چرا سه نفري رفتيد (چون فقط من اجازه گرفته بودم).وقتي برخورد معاون رو ديديم از فرداش كارمون شده بود اينكه يكي از زنگ تفريحها (يا اول يا دوم) يكي از ما3تا ميرفت و اجازه ميگرفت (فقط براي رفتن به اداره پست ) و ما 3نفري با هم ميرفتيم بيرون البته بعضي وقتها واقعا ميخواستيم بريم پست (براي ثبت نام كنكور يا پست نامه يا ثبت نام موبايل ) ولي بيشتر وقتها جاهاي ديگه ميرفتيم (بانك يا داروخونه يا ....) و خيلي وقتها هم كاملا الكي فقط براي اينكه چند دقيقه اي ديرتر بريم كلاس آخه وقتي   از بيرون برميگشتيم دست كم يه ربع از كلاس گذشته بود و وقتي به معلم ميگفتيم از معاون اجازه داشتيم بهمون كاري نداشت . از بس ما به بهانه اداره پست ميرفتيم بيرون (تقريبا هرروز چون هرروز يكيمون اجازه مي گرفت و ما سه نفري ميرفتيم و اينطوري هر 3روز نوبت به يكيمون مي رسيد كه اجازه بگيره و معاون متوجه نميشد) همكلاسيها به ما ميگفتند كارمندهاي اداره پست طوريكه الان هم اگه مارو ببينند باز به ما همينو ميگند.

بيچاره معلم!!!(پيش دانشگاهي)

اين خاطره مربوط به كلاس دين وزندگي تو پيش دانشگاهيه. يه روز قبل از اينكه معلم بياد سره كلاس بچه ها براي اينكه معلمو اذيت كنند كلاس رو پر از گرد و غبار كردند يعني اونقدر تخته پاك كن رو اينور و اونور انداختند كه گرد و خاك همه جا رو گرفت .يكي از بچه ها گفت اينطور فايده نداره و رقت يه تيكه چوب از بيرون آورد و صندلي معلمو سوراخ كرد و چوب رو عمودی فرو كرد تو صندلي  تا معلم بياد بشينه روش و...... و از اين كارش كسي با خبر نشد چون همه مشغول كاري بودند . وقتي معلم اومد حواسش به گرد و خاك  توي كلاس پرت شد و چوبو نديد و اومد جلوي صندلي وايساد. پسري كه چوبو گذاشته بود بقيه رو متوجه كرد و تا بچه ها متوجه شدند سريع چندتا از بچه ها رفتند دور معلمو گرفتند و با سوال نذاشتند بشينه و يكي از بچه ها طوريكه معلم نفهمه چوبو برداشت و معلمو نجات داد چون اگه مي نشست معلوم نبود چه بلايي سرش مي اومد.

نظر معلم (پیش دانشگاهی)

معلم  حساب ديفرانسيل ما توپيش دانشگاهي از اون معلم هاي خوب نبود به طوري كه از حل بسياري از مسائل كتاب عاجز بود (شايد شما هم با اينگونه معلمها روبرو شده باشيد )و اكثر بچه ها از تدريس اون چيزي نميفهميدند .اين خاطره رو ميخوام از يكي از زنگهاي حساب ديفرانسيل براتون بگم .قضيه از اين قرار است كه يك روز تو كلاس داشتيم مسائل كتاب رو پاي تخته حل ميكرديم .معلم يكي از بچه ها رو برده بود پاي تخته تا مسئله مهمي رو حل كنه اين مسئله از اون مسئله ها بود كه براحتي قابل حل نبود. خلاصه  پسري كه پاي تخته بود نتونست حلش كنه . معلم  هم كه گويي اندازه اون پسرهم درباره مسئله نمي دونست اصلا چيزي نگفت . تو كلاس بحث در گرفت هركي براي حل كردن مسئله نظري داست و نظراتشونو به معلم ميگفتند و معلم هم ته كلاس وايساده بود وبهت زده به تخته نگاه مي كرد و كاملا معلوم بود كه اصلا چيزي از اين سوال نميدونه . در بين همين سروصداها يكي از بچه ها كه اسمش سامان بود از موقعيت استفاده كرد و براي اينكه معلمو ضايع كنه گفت "بذاريد ببينيم نظر آقاي معلم چيه " دفعه اول به دليل سرو صدا معلم نشنيد شايد هم به روي خودش نياورد ولي سامان يه بار ديگه گفت و تا معلم اينو شنيد يك دفعه سرخ شد وبا عصبانيت به سامان نگاه كرد و گفت "نظر منو ميخواي (2-3بار گفت با عصبانيت تمام) نظر من اينه كه ميان ترمت صفره" و همه بچه ها به سامان آفرين گفتند و همه  زير زيري مي خنديدند.

دینی و ترانه!!!(پیش دانشگاهی)

اين خاطره هم مربوط به درس دين و زندگي است . يه روز يكي از بچه ها يه ترانه اي كه با صداي زن بود رو گذاشت رو زنگ موبايلش و موبايل رو گذاشت تو جيب كاپشنش و كاپشنو به چوب لباسي آويزون كرد و بقيه بچه همه كاپشنهاشونو روي اون گذاشتند. وقتي معلم اومد و مشغول درس دادن شد يكي ديگه از بچه ها به موبايلي كه گفتم زنگ زد و ترانه پخش شد و يكباره رنگ معلم سرخ شد و همه زدند زير خنده  و صدا قطع شد 3-4 بار كه اين اتفاق افتاد معلم عصباني شد و گفت"اين موبايل مال كيه " هيچكس (حتي صاحبش چيزي نگفت ) معلم  يكه بار ديگه سوال كرد و ووقتي ديد هيچكس چيزي نميگه رفت به سمت چوب لباسي تا گوشي رو از توي كاپشنها پيدا كنه . تا اومد اولين كاپشنو برداره همه اعتراض كردند . يكي مي گفت عكس خصوصي تو جيبم دارم يكي ميگفت عكس خواهرمه و خلاصه هركي با دادو فرياد يه چيزي مي گفت و بالاخره معلم جرات نكرد كاپشن ها رو بگرده و منصرف شد و مشغول ادامه درس شد تا اينكه ترانه دوباره پخش شد و اين بار معلم رفت و به معاون  مسئله رو گفت و معاون اومد تا كاپشنها رو بگرده و باز همه مثل دفعه قبل اعتراض كردند (با داد و فرياد و فحش) ولي معاون همه كاپشن ها رو جمع كرد برد تو دفتر و گوشي رو پيدا كرد و 2-3 روز اونو به صاحبش نداد.

درس فیزیک تو سایت (سوم دبیرستان)

اين خاطره هم مربوط به درس فيزيكه . يكي ديگه از كارهايي كه ما براي فرار از درس فيزيك انجام ميداديم اين بود كه ما معلمو وادار مي كرديم كه بريم از سايت مدرسه استفاده كنيم و بهانمون براي اين كار يا اين بود كه يك سيدي درسي مربوط به درس فيزيك  مي آورديم و مي خواستيم درس را با اون مرور كنيم يا يه سايت مربوط به فيزيك پيدا مي كرديم و ميخواستيم از اون ديدين كنيم.

حالا اگه به بهانه اولي مي رفتيم چند نفر با معلم سره يكي از كامپيوترها مينشستند و مشغول ديدين سيدي ميشدند بقيه هم سره بقيه كامپيوترها مشغول بازيهايي ميشدند كه قبلا رو كامپيوترها نصب كرده بوديم .اگه به بهانه دوم مي رفتيم  هم باز به همين شكل ولي به جاي بازي تو اينترنت چرخ ميزديم و چت ميكرديم

گازهای گلخانه ای و سوتی ما(پیش دانشگاهی)

اين خاطره مربوط به درس زبانه تو پيش دانشگاهي . يه روز معلم زبان داشت از متن درس سوالاتي به زبان انگليسي  از بچه ها مي پرسيد تا ببينه متن درسو متوجه شدند يا نه. همين طور كه سوال ميكرد نوبت به فريدون رسيد (من و آرش و فريدون بغل هم مي نشستيم ) فريدون حواسش به نقاشي تو كتاب بود .معلم ازش به انگليسي پرسيد " مهمترين گازهاي گل خانه اي رو بگو" و فريدون چون اصلا حواسش نبود دستپاچه شد و دنبال جواب توي متن درس  مي گشت (توضيح :زنگ قبلش شيمي داشتيم و اتفاقا در باره همين گازهاي گلخانه اي بود) من براي كمك به فريدون تو گوشش گفتم بگو co2 and  ch4 (فرمول شيميايي دي اكسيد كربن و متان) و فريدون هم بدون وقفه حرف منو به معلم گفت و يكباره كلاس از خنده منفجر شد و معلم هم مي خنديد و فريدون تازه فهميد نصفشو فارسي گفته و نصفشو انگليسي(co دو and ch 4)

عروسک تو کلاس!!!(پیش دانشگاهی)

چند تا خاطره توپ از كلاس دين و زندگي دارم كه تك تك براتون تعريف مي كنم.

معلم ديني ما ذاتا مرد خوبي بود يعني هم به درس دادن ماهر بود و هم با گذشت ولي نمي دونم چرا بچه ها علايقه زيادي به برهم ريختن كلاسهاش و اذيت كردنش داشتند.

يكي از اين شيطنتها اين بود .يه روز يكي از بچه ها يدونه از اين عروسكهاي سوتي (وقتي فشارش مي دي سوت ميزنه) آورد تو كلاس و تا معلم به تو ضيح درس مشغول مي شد صدا اينو در مي آورد و بچه ها ميزدند زيره خنده و معلم نمي فهميد كي بود آخه جالب اين بود عروسك رو گذاشته بود توي شلوارش و بين پاهاش و براي فشار دادنش از دست استفاده نمي كرد كه ضايع بشه . چندين بار عروسك رو فشار داد و كلاس از خنده منفجر شد تا اينكه معلم بهش شك كرد و گفت بيا پاي تخته .پسره اومد پاي تخته و معلم چيزي دستش نديد ولي گفت پاي تخته وايسا تا معلم مشغول  حرف زدن شد پاهاشو به هم فشار داد و صداي عروسك دراومد و دوباره كلاس رفت روهوا . بعد از اين چند باره ديگه هم اين كارو كرد ولي لو نرفت.

ما و معلم ادبيات(سوم دبيرستان)

5 شنبه ها ما زنگهاي اول وآخر ادبيات داشتيم و زنگ وسط هم حسابان . ما آرزو داشتيم يه 5 شنبه معلم ادبيات نياد و ما زنگ وسط هم بي خيال بشيم و بريم خونه اما اين اتفاق پيش نمي اومد تا اينكه يكي از اين 5 شنبه ها اول صبح مدير گفت كه يكي از از اقوام معلم ادبيات فوت كرده و معلمتون با يه كم تاخير مياد(به جاي ساعت 8.5 ساعت9 مياد) ما پيش خودمون گفتيم كه مدير دروغ ميگه و امكان نداره معلممون بياد بنابراين تصميم گرفتيم تا ساعت 9 كه مدير گفته بود بريم سايت و بعدش بريم خونه . ساعت شد 9 و ما مطمئن بوديم كه معلم ديگه نمياد و همين طور به بازي مشغول بوديم . ساعت 9.15 من از پنجره ديدم كه يكي داره  از دور نزديك ميشه و چون كلاه و شال گردن داشت من نشناختمش .تا اينكه اومد واومد تا رسيد  نزديك ساختمون مدرسه و تازه من فهميدم معلممونه سريع به بچه ها خبر دادم و همه دستپاچه شديم .من سريع گفتم كي مياد فرار كنيم ؟2نفر گفتند ما ميايم . بقيه هم معتقد بودند براي فرار كردن دير شده . ما 3 نفر سريع رفتيم و كيفهامونو برداشتيم و آماده فرار شديم سايت مدرسه و كلاس ما طبقه دوم بود و دفتر مدرسه طبقه اول . ما اومديم بين پله ها منتظر مونديم (روي پله هاي بين پاگرد و طبقه دوم ) معلم مي خواست از در پشتش وارد مدرسه بشه و در پشتي هم زير راه پله بود يعني اون مارو نمي ديد .معلم اومد و از جلوي پله ها رد شد و ما اومديم روي پله هاي بين پا گرد و طبقه اول منتظر مانديم و به محض اينكه معلم رفت تو دفتر ما از در پشتي فرار كرديم و براي همكلاسيهايمان كه از پنجره مارو نگاه ميكردند دست تكون داديم و رفتيم .

فرار تفريح هميشگي ما(سوم دبيرستان)

يكي از مهمترين شرارتهايي  كه ما تومدرسه انجام ميداديم  فرار بود و دست كم هفته اي يك بار اين كاروميكرديم و برامون يه مسئله عادي شده بود . همانطور كه قبلا گفتم ما تو كلاس 11نفر بوديم و كافي بود 7-8 نفرمون به اين نتيجه برسيم كه فلان روز يا فلان زنگ حال وايسادن تو مدرسه رو نداريم يا اينكه قرار بود معلم امتحان بگيره اونوقت حتي بازور هم شده اون3-4 نفر روهم باخودمون همراه مي كرديم و از در پشتي مدرسه كه زير راه پله ها بود و رفت و آمد از اون  راحت بود يعني تو ديد مدير نبود پا به فرار ميذاشتيم .

شايد بپرسيد مگه مدرسه مدير و معاون نداشت؟ در جواب بايد بگم كه چرا هم مدير داشت هم معاون ولي مديرمون بيشتر وقتها تو مدسه نبود و معاون هم خيلي آدم مشنگي بود چون هم  راحت مي شد از دستش فرار كنيم و هم فرداش كه مي اومديم راحت مي شد دلشو به دست آورد كه به مدير چيزي نگه و بذاره بريم سر كلاس.

چهارشنبه ها(سوم دبيرستان)

برنامه درسي ما به اين شكل بود كه چهار شنبه ها يك هفته زنگ آخر بايد مي رفتيم سر كلاس فيزيك و يه هفته بايد مي رفتيم خونه و معلمون هم  اون هفته اي كه با ما كلاس نداشت بايد مي رفت جاي ديگه براي تدريس . مشكل ما اين بود كه چهارشنبه هايي كه مي رفتيم كلاس معلم مطلب به درد بخوري به ما نمي گفت و چند تا تست حل مي كرد و اين باعث خستگي ما مي شد . بنا بر اين تصميم گرفتيم از زير اين كلاسها فرار كنيم و تصميم خودمون رو به اين شكل عملي كرديم كه يك هفته كه بايد ميرفتيم سر كلاس از مدرسه فرار كرديم و هفته بعدش كه بايد مي رفتيم خونه رفتيم سركلاس و چون معلم بايد ميرفت بنابراين ما چون معلم نداشتيم كاملا قانوني رفتيم خونه و باز هفته بعد كه بايد مي رفتيم كلاس با اين بهانه كه ما هفته پيش وايساديم ولي معلم نداشتيم رفتيم خونه و به اين شكل ما 3-4 هفته از زير كلاس فيزيك چهارشنبه ها فرار كرديم.

powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Red Hack Template

template id : TBF_005 template name : Red Hack

khaterehayemandani

ما3نفر

http://khaterehayemandani.blogfa.com

خاطره های ماندنی

سلام. من سعید هستم(دانشجوی صنایع) به همراه دو تا دیگه از دوستانم به نامهای فریدون (دانشجوی مهندسی مواد متالوژی) و آرش (دانشجوی حسابداری) تصمیم گرفتیم خاطرات دوران تحصیلمون رو به همراه خاطرات هر کسی که مایل باشد را تو این وبلاگ قرار بدیم .امیدوارم از این مطالب لذت ببرید و شاید هم به دردتون بخوره . لطفا نظرات خودتونو با ما درمیان بذارید و در چت باکس زیر هم برای ما پیغام بذارید تا این وبلاگ بهتر و بهتر بشه .ممنون از همتون (ما3نفر) یادگاری از روزهای خوش مدرسه(یه چت باکس توپ هم دارم بیا تو) Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt