اين خاطره مربوط به درس فيزيكه . يه عادتي كه من داشتم اين بود كه معلم فيزيكمون مي اومد تو كلاس من پا ميشد مي گفتم آقا بريم آزمايشگاه و بقيه بچه ها هم سريع دنبال حرف منو مي گرفتند و نتيجه اين كا ما از دو حالت خارج نبود يا معلم داد و بيدادش در مي اومد و ما يه جوري حال ميكرديم( آخه وقتي عصباني ميشد قيافش خيلي خنده دار ميشد ) يا مي رفتيم آزمايشگاه و يه جور ديگه حال مي كرديم . مي گيد چه جوري؟ به اين صورت كه كافي بود ما از در آزمايشگاه بريم تو اونوقت بود كه صحنه ديدني ميشد. يكي ميرفت سر يخچال سراغ نون پنير خوردن(يخچال مدرسه تو آزمايشگاه بود) يكي ميرفت سراغ كيكهايي كه اونجا بود (انبار بوفه مدرسمون هم همونجا بود) يكي مشغول بازي و ور رفتن به وسايل آزمايشگاه بود . يكي مشق زنگ بعد رو مينوشت يكي ميرفت بيرون از آزمايشگاه و تو حياط مدرسه با كلاسهايي كه ورزش داشتند توپ بازي مي كرد البته يه چند نفري هم به همراه معلم به انجام آزمايشها مي پرداختند تا حواس معلم پرت بشه و اين طوري آزمايشگاه رفتن خيلي به ما حال ميداد .
بهانه هاي ما براي رفتن به آزمايشگاه هميشه يكي از موارد زير بود:
يا ميخواستيم آزمايش جديد انجام بديم يا اگه درسمون به آزمايش جديد نرسيده بود از حواس پرتي معلم فيزيك استفاده ميكرديم و آزمايشي كه انجام داده بوديم را جديد جا ميزديم يا ميگفتيم كه ما فلان آزمايش رو متوجه نشديم و معلم رو وادار مي كرديم دوباره اونو انجان بده.

